مغکده

Everything is god,The light of god and The shadow of god

مغکده

Everything is god,The light of god and The shadow of god

به کجا آمده ای؟
مغکده

به سرای آتش وارد مشو.مگر سرها واپوشانده،پنام بر دهان نهاده و کفشها بیرون کرده. و به او ننگر چه اگر او نیز به تو بنگرد. آتش به آتش گیرد و نتوانی بیرون رفتن. دیوانه ای شوی از دیوانگان این سرای.چه چیزها که از تو نگیرد و چه چیزها که به تو ندهد.

صد سال دیگه

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۵۳ ب.ظ

سلام دوست عزیز. 

خیلی وقته که ندیدمت. دلم برات تنگ شده.دست روزگاره دیگه. چه کارا که نمی کنه. یه موقعها آدم فکر خیلی چیزا رو نمیکنه. چه اتفاقایی که همیشه میفته و آدم فکرشم نمی کنه. وضعیتی شده. مثل خر خدا زندگی می کنیم. هیچی رو نمیشه پیش بینی کرد. آره هیچی، مثلا کی میدونه صد سال دیگه چه اتفاقی میفته. قطعا صد سال دیگه هممون مردیم. شاید یکی دو تا کفتار به زور باقی مونده باشن. که امیدوارم نمونده باشن.

آحه خو قطعا صد سال دیگه همچین وضعشون خوب نی. یا سالمندانن یا گوشه مریض خونه یا خودشونم کاراشونو نمی تونن انجام بدن. پیریه و هزارتا درد و مرض دیگه. 

صدسال دیگه.

همممم

به نظرم میدونی صد سال دیگه چه اتفاقایی میفته.احتمالا تهران یه نره خر خیلی گنده میمونه. که زندگی توش راحت تره. شاید مونوریل بزنن براش. برا حضرات حوزه قم که زدن.مونوریل برا دهات بزرگ. بعد امیدوارم مردمش هنوز بیشعور نباشن. جلو در مترو وا نایستن. یا مثلا تف نکنن. فحش ندن خو. ملت اعصاب دارن. این همسایه ترک ما هم تو حیاط خلوت کنسرت نذاره. ملتو از خواب بیدار کنه. ترسیدم. گفتم کیه بالاسر من داد میزنه. اصن این یارو کی بود؟ ما همسایه ترک نداشتیم.یکی داشتیم ولی اون نبود.

صد سال دیگه، احتمالا همه اونایی که میشناسیم یکی دوتا بچه دارن.بعد کلی غرغر و زر زر بالاخره ننه بابایی شدن. کسی شدن. یه گوشه ای هم یه دو متر مربع جا شدن. ملت میرن اونجا میگن پیس پیس پیس ، خدا بیامرزتش. 

خودتم احتمالا چندتا بچه داری. مث همه. 

یه چیز جالب دیگه که به ذهنم رسید اینه که صد سال دیگه احتمالا کافه پدرام یکی از اون کافه های روح زده میشه. از اونا که تو اروپا هستن. آخه تو ایران زمان ما هیچ کافه ای یه نسل قدمت نداشته.کافه نادری که جمع شد.

آره کافه پدرام روح زده میشه. هردفعه روح یکی از این نابغه های قرن حاضر که ماها باشیم اونجا ظاهر میشه.در حال کتاب خوندن در حال جشن گرفتن در حال دعوا و همه حالهای دیگه و احتمالا که احتمال چه عرض کنم. قطعا. اون موقع پدرامم به دیدار حق شتافته. و بر فرض اینکه در سالهای آینده خدا قسمت کنه که اون مغازه رو بخره. و بعد مغازه میفته دست وراث. بعد شانس بیاریم که وراث کافه رو نبندن و یا نکوبنمون جامون قوظی کبریت بسازن و اینا. یه کافه ی روح زده ی قشنگی میشه.عاقا انصافا با تمام بدی هاش بیایم باز بریم. هرچند خیلی پدرام گرون بگیره. قشنگه. روح زده میشه. شایدم از بین ماها یه دوتا خری در اومد معروف شد این کافه. بعد مث کافه تالکین اینا هی نشون بدن تو تلویزیون داستان.

این داستان چیه افتاده تو دهن من. داستانی داریم.

و میدونی، صد سال دیگه یه خاصیت دیگه هم داره. صد سال دیگه زمان به همون یاد داده که عوضی نباشیم. که کل این چرخ گردون نه اون چیزی که ما می خواستیم شد نه اصن چیزایی که ما می خواستیم مهم بود. میفهمیم واقعا مهم نبود و ما بیخود جوش زدیم. شایدم نفهمیما. بالاخره انسان است دیگر، گاهی دلش می خواد لج کنه. شایدم نفهمیم.

 

آخه میدونی چرا گفتم می فهمیم. یکم نشستم فکر کردم الان. در حد یه دقیقه اینجور. دیدم خو اون دنیا که میگن. نسیه است. اینجا رو که همش جوش زدیم ما. مریضیم خو. قطعا مریضیم.

میدونی، توی زندگی کارایی که میکنیم. هیچوقت نمیشه در موردشون قضاوت کرد. یه موقع از یه کاری راضی ای. یه موقع از همون بهترین کارت ناراضی. یه جورایی نسبی شده.

هععییی.....

صد سال دیگه، صد سال دیگه خیلی اتفاقا میفته که امروز نمی دونیم. خیلی اتفاقا میفته که عوض میشیم. دنیاست دیگه. کی میدونه چی میشه.


 

  • زَوَتار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی