مغکده

Everything is god,The light of god and The shadow of god

مغکده

Everything is god,The light of god and The shadow of god

به کجا آمده ای؟
مغکده

به سرای آتش وارد مشو.مگر سرها واپوشانده،پنام بر دهان نهاده و کفشها بیرون کرده. و به او ننگر چه اگر او نیز به تو بنگرد. آتش به آتش گیرد و نتوانی بیرون رفتن. دیوانه ای شوی از دیوانگان این سرای.چه چیزها که از تو نگیرد و چه چیزها که به تو ندهد.

تمامِ تو

  • زَوَتار

گاهی انسان در لحظه به همه چیز می نگرد و می بیند که دیگر دوست نمی دارد هر انچه عاشقش بود. و حس تهی با انزجار و تنفر در ته دلش است. و شک که تمام دیوارهای خانه را می کوبد و زمین را می لرزاند و آسمان را تباه می کند.

چه شد؟ چه شد که آسمان تباه شد؟ زمین سیاه شد، عشق کم فروغ شد، چه شد که کبوترها امروز پشت پنجره ی خانه ی ما نیامدند و صدای گنجشک ها بر روی درختان گوش ننواخت. چه شد که امروز خواب، نه شیرین است و گلهای زیبای مادر دارند زرد می شوند؟

چه می شود که مردم شب می خوابند و صبح که از خواب برخاستند، می گویند او عوضی ای بود که آن را نشناختم و من عشق را اشتباه فهمیده بودم. چه می شود که شب خفتند و صبح بر می خیزند و می گویند این راه زندگی من نبود، من نیز از ابتدا نمی خواستم اینی بشوم که هستم. 

و ذهنم همه گاه با خود می واجید سخن های سخت و آرزوهای سست آدمیان را و می واجید و می واجید و می واجید. و می اندیشیدیم که چرا؟ واقعا چرا؟

پیرمرد ساکت و خسته ی ته چشمانم، آن غریبِ غصه اش چون قصه اش بسیار، زبان بگشود و با من که گفت:

- نه آن است که می گویند و نه این بیخود شدن ها از آن است که می پندارند، که هرگز عشق خاموش نیست و آسمان تباه، و کبوتر ها آن گاه که خواب بودی پشت پنجره بودند و دست مهربانت نبود که گندمشان دهد و گنجشک ها خواندند و نشنیدی و گل های مادر همچنان زیباست. و هیچ چیز تباه نشده است. تو خود بودی که گم بودی و اینکه می پنداری که جهان با من بدست هرگر نیست. 

این خود انسان است که روحش تغییر می کند، و گاهی که کدر می شود و یا ناخالصی ته نشین شده در ته لیوان وجودش بالا می آید، دیگر هر آنچه خوش و نیکو بود که در گذشته می خواست، در نظرش نیکو جلوه نمی کند، دیگر آسمان و زمینش، آسمان و زمین گذشته نیست. دیگر آن عشقی که در قلبش می تپید و رویاهایش را می خواست برایش بی فروغ است و قلبش را نمی تپاند و همه ی این خود بی خود شدن ها را، تغییر دیگران می داند، نامردی می داند، ناراحت می شود، ضعیف می شود. 

گاهی لازم است، انسان به عقب برگردد.

رو به رو هیچ چیز نیست، جز تهیگی، و فقط بازگشت است که همه چیز است. انا لله و انا الیه راجعون.

  • زَوَتار

سلام دوست عزیز. 

خیلی وقته که ندیدمت. دلم برات تنگ شده.دست روزگاره دیگه. چه کارا که نمی کنه. یه موقعها آدم فکر خیلی چیزا رو نمیکنه. چه اتفاقایی که همیشه میفته و آدم فکرشم نمی کنه. وضعیتی شده. مثل خر خدا زندگی می کنیم. هیچی رو نمیشه پیش بینی کرد. آره هیچی، مثلا کی میدونه صد سال دیگه چه اتفاقی میفته. قطعا صد سال دیگه هممون مردیم. شاید یکی دو تا کفتار به زور باقی مونده باشن. که امیدوارم نمونده باشن.

آحه خو قطعا صد سال دیگه همچین وضعشون خوب نی. یا سالمندانن یا گوشه مریض خونه یا خودشونم کاراشونو نمی تونن انجام بدن. پیریه و هزارتا درد و مرض دیگه. 

صدسال دیگه.

همممم

به نظرم میدونی صد سال دیگه چه اتفاقایی میفته.احتمالا تهران یه نره خر خیلی گنده میمونه. که زندگی توش راحت تره. شاید مونوریل بزنن براش. برا حضرات حوزه قم که زدن.مونوریل برا دهات بزرگ. بعد امیدوارم مردمش هنوز بیشعور نباشن. جلو در مترو وا نایستن. یا مثلا تف نکنن. فحش ندن خو. ملت اعصاب دارن. این همسایه ترک ما هم تو حیاط خلوت کنسرت نذاره. ملتو از خواب بیدار کنه. ترسیدم. گفتم کیه بالاسر من داد میزنه. اصن این یارو کی بود؟ ما همسایه ترک نداشتیم.یکی داشتیم ولی اون نبود.

صد سال دیگه، احتمالا همه اونایی که میشناسیم یکی دوتا بچه دارن.بعد کلی غرغر و زر زر بالاخره ننه بابایی شدن. کسی شدن. یه گوشه ای هم یه دو متر مربع جا شدن. ملت میرن اونجا میگن پیس پیس پیس ، خدا بیامرزتش. 

خودتم احتمالا چندتا بچه داری. مث همه. 

یه چیز جالب دیگه که به ذهنم رسید اینه که صد سال دیگه احتمالا کافه پدرام یکی از اون کافه های روح زده میشه. از اونا که تو اروپا هستن. آخه تو ایران زمان ما هیچ کافه ای یه نسل قدمت نداشته.کافه نادری که جمع شد.

آره کافه پدرام روح زده میشه. هردفعه روح یکی از این نابغه های قرن حاضر که ماها باشیم اونجا ظاهر میشه.در حال کتاب خوندن در حال جشن گرفتن در حال دعوا و همه حالهای دیگه و احتمالا که احتمال چه عرض کنم. قطعا. اون موقع پدرامم به دیدار حق شتافته. و بر فرض اینکه در سالهای آینده خدا قسمت کنه که اون مغازه رو بخره. و بعد مغازه میفته دست وراث. بعد شانس بیاریم که وراث کافه رو نبندن و یا نکوبنمون جامون قوظی کبریت بسازن و اینا. یه کافه ی روح زده ی قشنگی میشه.عاقا انصافا با تمام بدی هاش بیایم باز بریم. هرچند خیلی پدرام گرون بگیره. قشنگه. روح زده میشه. شایدم از بین ماها یه دوتا خری در اومد معروف شد این کافه. بعد مث کافه تالکین اینا هی نشون بدن تو تلویزیون داستان.

این داستان چیه افتاده تو دهن من. داستانی داریم.

و میدونی، صد سال دیگه یه خاصیت دیگه هم داره. صد سال دیگه زمان به همون یاد داده که عوضی نباشیم. که کل این چرخ گردون نه اون چیزی که ما می خواستیم شد نه اصن چیزایی که ما می خواستیم مهم بود. میفهمیم واقعا مهم نبود و ما بیخود جوش زدیم. شایدم نفهمیما. بالاخره انسان است دیگر، گاهی دلش می خواد لج کنه. شایدم نفهمیم.

 

آخه میدونی چرا گفتم می فهمیم. یکم نشستم فکر کردم الان. در حد یه دقیقه اینجور. دیدم خو اون دنیا که میگن. نسیه است. اینجا رو که همش جوش زدیم ما. مریضیم خو. قطعا مریضیم.

میدونی، توی زندگی کارایی که میکنیم. هیچوقت نمیشه در موردشون قضاوت کرد. یه موقع از یه کاری راضی ای. یه موقع از همون بهترین کارت ناراضی. یه جورایی نسبی شده.

هععییی.....

صد سال دیگه، صد سال دیگه خیلی اتفاقا میفته که امروز نمی دونیم. خیلی اتفاقا میفته که عوض میشیم. دنیاست دیگه. کی میدونه چی میشه.


 

  • زَوَتار

آمدند و کشتند و سوزاندند و غارت کردند و رفتند.صدای زجه آدمها در ساختمانهای سوخته به گوش می رسید.مردانی که سر می بریدند و زنان را کشان کشان می بردند.گویی باری دیگر مصیبت وارد بر پسر اوشیدرماه تکرار می شد.

لباسهای شان سیاه و صورتهایشان سیاه تر از لباس ها. بر خرابه ها راه می رفتند و از خرابه ای به خرابه ای دیگر به سان مارهای خرابه دوست. از غارتشان خشنود بودند. می خوردند و می نوشیدند.اسیران را می آزردند. باید بار دیگر فرار کرد. با چند تن فرار می کنیم. فراری سخت. در حالی که روحمان از شکنجه ی دیوان ضعیف و آزرده است. به دنبالمان می آیند. طعمه گرگ فرار کرده.

به سوی جایی امن می رویم. به خیال خودمان امن. اما از دست دیوان اندک خانه هایی امن اند. آنجا را نیز دیوان گرفته بودند. پرچمشان در اهتزاز بود.

........................................................

از خواب برخاستم. رویایی بس دهشتناک بود. تنم از استیصال و غم آزرده بود. روحم هنوز از شکنجه های در رویا آزرده بود.آن دیوان هنوز به شهر ما پا نگذاشته اند. اما در جایی دیگر از دنیا قتل و غارت می کنند. بارها آنها را در رویا دیده ام.جنگیده ام. فرار کرده ام. به مسجد آن شیخ پناه برده ام. اما این بار درمانده و بیچاره. گویی جهان پتیاره به طعنه می خندید.

 

 

 

 

 

پ.ن: مشیاکه دیوه تحت الفظی فکر کنم میشه فانیان دیو که موبد اردشیر آذرگشسب مردم دیو صفت معنی کرده.

  • زَوَتار

I know,Its all wrong.By rights,we shouldnt even be here.

But we are

Its like in the great stories.The ones that really mattered.Full of darkness and danger they were.

And sometimes you didnt want to know the end,because how could the end be happy?

how could the world go back to the way it was , when so mach bad had happened?

But in the end ,Its only a passing thing.

this shadow.

Even darkness must pass.

A new they will come.

And when the sun shines ,It will shine out the clearer.

those were the stories that stayed with you that meant something.

Even if you were too small to understand why.

But it can be fell.

Folk in those stories,had lots of chances of turning back

only they didnt.

they kept going, because they were holding on to something.

that there is some good in this world And its worth fighting for.

  • زَوَتار
همیشه خداحافظی کردن کار سختی است. بدرود یعنی بخشی از زندگی که از آن می گذری.و حقیقتا زندگی هیچوقت دست چین نشده است. تلخ و شیرین در هم است.

اما باید گذشت،بعد از اینکه هر تلاشی برای ماندن کردی اما این سرا ، سرای ماندن نیست و باید بروی.تمام تلاشت را می کنی. تمام تلاشت را می کنی که وضعیت را حفظ کنی. اما روح که بیمار شود چه حاجت از هر چیز.

گاهی هجرت لازم است. هجرت به شهر خود.هجرت به گذشته خود. می گویند گذشته ها گذشته. اما عقل حکم می کند اگر راهی را اشتباه رفتی. بازگرد.

باز می گردم. به گذشته ای که در آن بهتر بودم. به خود دوست داشتنی ام.

« یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»

بازگشت باید به سوی مبدا، و هرگز نباید از مرز هایی گذشت که نیکی در آن نیست.هرگز سرزده به کانونی نباید رفت. هرگز در گاهی نباید تصمیم گرفت.هرگز نباید به چیزی اصرار ورزید.هرگز نباید سخنی از نباید ها گفت.هرگز نباید غده ی سرطانی را دست زد.هرگز نباید در مقابل آن چیز که نباید ایستادگی کرد. هرگز نباید امید واهی داشت. هرگز نباید در چیزی که نباید دخالت کرد. هرگز نباید با کسانی که نباید روبه رو شد. هرگز نباید امید به بهبود موقعیتی بست. هرگز نباید در مقابل نفس اماره حتی بالحُسن تسلیم شد. هرگز نباید چوب دوسر نجس شد. هرگز نباید راز درون فاش کرد. هرگز نباید به خیر کسی دل بست.هرگز نباید از روی ذوق کاری کرد.

هرگز نباید به هرگز نبایدها نزدیک شد تا نیازی به جبران باشد که نتوانی جبران کنی.و زندگی ها نابود شود و مسیر ها عوض شود و آرامش ها برود و سردرگمی ها بیاید و پلیدی ها آشکار شود و نور ها ضعیف شود تنها به خاطر اولین نباید که از آن گذشتی.

تو هر روز بدتر می شوی خود من.هرروز. درمان تو اتاق ایزوله است. زندگی ات برایت سنگین  است و دیوی در آن قذم می زند. از دود و اتش.
به زندگی ای ساده برو. بدون چیزی. عادی باش.بگو و بخند. دقدقه ات کلاس درس زیست و دختران مدرسه ی آنسو تر و سرشاخ شدن با پسر های دیگر باشد. ساده زندگی کن.چیزهایی را دوست بدار که همه می گویند دوست دارند و متنفر باش از چیزهایی که دیگران می گویند از ان متنفر آن. باید به نقطه اولت باز گردی.دور برگردان آنجاست.
  • زَوَتار

بر روی سنگفرش باغ اناری قدم می زدم. سنگها چه زیبا تاب سختی را می آورند. خودشان سختند. کمی آنسو تر علف های مرطوب کوتاه قد زمستانی، لطیف و ناتوان از باد زمستانی در خود گره خورده اند. ناگهان کف کتانی ام. قلنج برگی زرد را می شکند. از او گذشتم و او نیز سبکبارانه بر روی باد خرامید و رفت.


درختان سرما را دوست دارند گویا، زمستان که می آید لباس خود را کم می کنند.آخرین حرفهایشان را می زنند. می خواهند بخوابند. صدای حرکت آب را در رگ های بی قلبشان می شنوم. زندگی جریان دارد. زندگی هست. تا خدا هست. تا من هستم.

قدم هایم مثل رقص بقای پرندگان است. گویا طبیعت کوچک این باغ را در آغوش می کشد. برای آبستن شادی، زندگی، برای انتخاب غیرطبیعی در دنیای روح. از پل رد می شوم تا باز هم به باغ برسم. برادر دوقلو اش.که اتوبانی بین آنها فاصله انداخته.اتوبان مشکلات، اتوبان سو تفاهم. اتوبان هر آنچه که موجب جدایی است.

در اتوبان نیز همه چیز هست. پرندگانی که بر فرازش پرواز می کنند. ماشین ها، سوخت تراکم ، احتراق . سوخت ، تراکم ، احتراق. سوخت، تراکم ، احتراق بر یکای بارها در ثانیه. یادم نبود روی پل بودم. الان که یادم آمد. رفیق قدیمی هم آمد. سلام ترس از ارتفاع.قلبم به تپش آمد. چشمانم سیاه شد. سیاه. سیاه.

سیاه، مثل لاک های دختری که از روبه رو می آمد.

آه دخترک.با لاک های سیاه، تلخی بوی سیگار تازه دود شده اش.شایدم دود نشده.خودم خواستم.زیباتر است.به لاک های سیاهش می آید اقلا.

و چشمان درشت و معصومش در پشت آن عینک بزرگ، عینک خنگی،نه، خنگ نبود. فراستی در نگاهش بود.غرق نگاهش نشدم. سرش را انداخت پایین و گذشت. و من آرزو کردم ای کاش ساعت برنارد در جیبم بود.

 پایین پله ها بوته های سرخ آبیِ گیاه نمی دانم چی کنفرانس داشتند.چه کنفرانس دوستانه ای. از آن کنفرانس هایی که از شروعش نتیجه معلوم است.آن هم نتیجه ای زیبا.نه مثل ما آدم ها،کنفرانس یک سال،کنفرانس دوسال ، کنفرانس سه سال. کنفرانس به طولانی بودن آوردن کسی که برایش کنفرانس می گیرند.

زیباست. چشم جهان برق می زند. مثل چشمان دخترک ، ما هم زیبائیم. دوست دارم. لات ها را ، دزد ها را ، داعش را ، لاک ناخن های دخترک نیز سیاه بود. هرچند امروز چهان شبیه دخترکی بعد از گریه هست. بلند شو. دو چشمانت را پاک کن.

  • زَوَتار
ذات انسان، دوست داره هر چیزی که والا تر است. شبیه خودش باشد. خدای انسان ها شبیه خودشان است. قوانینشان شبیه فطرتشان است. کسی را به عنوان دوست و یا حتی شریک زندگی انتخاب می کنند که شبیه به خودشان باشد. به قول معروف در و تخته باهم جوره و همیشه دوست دارند اینجور باشد.

اما انسان چقدر همه چیز را با شبیه خودش قرار دادن پست می کند.همه چیز را مانند خودمان می دانیم. زیبایی ها را به کثافت می کشیم.ما خودمان را به عنوان همه چی معرفی می کنیم. اگر انسانی باشیم که خودمان یخ زده و سردیم. دنیا را یخ زده و سرد می دانیم.حیف این دنیا نیست. دنیا نقص دارد. اما بسیار زیباست.ما صادق ها، سگ های ولگردیم که در لجن خودمان غرقیم و به گردن دنیا می اندازیم.

به هر گوشه ای نگاه می کنیم. انسان دروغی از اعماق قلب سیاهش می گوید. انسان همیشه دروغ می گوید و هیچوقت خسته نمی شود. دروغ می گوییم به جامعه مان ، به دوستانمان ، به خانواده مان و حتی به خودمان.انسان باید اسم خودش را می گذاشت دروند ، اشموغ ، دیو.چه زیبا به کار برد این کلمه را اشو زرتشت.

انسان دروغ می گوید همیشه که به اندیشه ای والا اعتقاد دارد. اندیشه اش هرچیزی که باشد. و همه شان به اندازه ی دیگری کثیف هستند. واقعا بین آنکس که گرد خانه کعبه می گردد فرقی نیست با کمونیستی در چین. چون هم اسلام آن مسلمان و هم کمونیسم آن چینی از ذهن پلید و سیاه بشر آمده.

دروغ بسته ایم به همه چیز.به دنیا که رحم نکردیم. دنیا را جهنم کردیم.روح جهان هر روز از ما شکایت می کند و ما در حالی که با تکبر قدم بر می داریم می گوییم لعنت به دنیا که انقدر پست است.

خدای ما شبیه خودمان است. خدای ما می کشد. شکنجه می دهد. چرک و خون می دهد به خورد بندگانش. دست قطع می کند و پا قطع می کند. و بعد از اینکه لذت برد و گفت عجب شکنجه ای بود. دوباره می آفریندت و دوباره شکنجه می دهد.خدا به بندگان در دنیا و آخرت عذاب نازل می کند.

حالم از این خدا بهم می خورد.قطعا دنیایی که این خدا آفریده باشد هم دنیای گندی است. تف به دنیایی که این خدا آفریده.قطعا در مدح این خدا و این دنیا و این آدم ها. این زندگی سگی سگی هیچ چیزی ندارم بگویم جز اخ و تف.

خدایم را شکر که به خدایتان مومن نیستم. خدایتان ارزانی خودتان ، من نمی خواهم این خدا رو.با دستمال می گیرمش میدم به خودتون. مارو نجس نکنین لطفا.

من با تکبر از خدام حرف میزنه. خدای من عالیه. خدای من منو دوست داره. دعوا هم نمی کنیم. ازشم نمی ترسم. با هم رفیقیم. من می شینم با خدام حرف می زنم.نه به زبونی که حالیم نمی شه. حرف ها رو از حلقم در تلفظ نمی کنم. بهشت خدای منم هرزه سرا نیست. هیچکسم اونجا هَوَل و لاشی نیست. تو بهشت خدای من ، من و خدامو رفیقام. می شینیم گل می گیم گل می شنویم. هیچکس حرف مفت نمی زنه. هیچکس نامرد نیست. همه یکی ان. من تو بهشت خدام می شینم با بهشتایی حکم بازی می کنم.خونه ام درش به روی همه بازه. هیچکدوممون پشت سر اون یکی حرف نمی زنیم. نه که فقط تو بهشت اینجوری باشیم. همینجا هم تو مراممون نبود پشت هم صفحه بذاریم. اصن خدای من خدای با مراماست..خدای من لوتیه.

دنیا شم زیباس خدای من.بنده هاش تو دنیاش حال نمی کنن به خاطر اینکه یکم ازش دورن. برن اونور تر خیلی بیشتر حال می کنن. وگرنه خدای من همینجا هم با من هست. اصن من هرروزم حال می کنم که بیدار می شم. اگه هم یه روز اوقاتم تلخ میشه. یا تقصیر خودمه یا تقصیر بقیه این آدما. حیف زمین که روش راه میرن.

خدای من برای اونیه که باهاش حال میکنه. اونایی که بدشون میاد برن به همون خدای قاتل شکنجه گر گوش تلخ عوضیش بچسبن. این خداس دارین شما.

بابا هر چیزی رو سریع شبیه خودتون می کنین. اخه این دنیا چیش بده اگه همه آدم باشیم. خدا کجاش بده؟ اگه من حق یکی دیگه رو نخورم.تو حق یکی دیگه رو نخوری کسی فقیر میشه؟ مال طرفو می خوری بدبختش می کنی. بعد میگیم خدا خواسته طرف بدبخت باشه. بساز با این دنیا که فانی است. ایشالا مردی برات قبر درست می کنیم.تنها عکس العملی که به این گندی که ما انسانا بالا آوردیم انجام می دیم اینه که فقط می گیم حالمون داره بهم می خوره. همش حالمون بهم می خوره. تو صف وا می ستیم بالا میاریم.تو صفِ نون، وا می ستیم دونه دونه از نفر اول اظهار تهوع می کنن.همه هم استراتژیست. چیکار کنیم که چوب تو ماتحت بقیه کنیم ولی حالمون بهم نخوره از گندی که بالا آوردیم.چوب می کنیم. میگیم من نبودم. یه نفر از آسمون بود که اینکارو کرد.
آها آها. یادم اومد. خدا بود. خدا کرد. خدا کشت. خدا برد. کی میکشه خدا باشی. کی میگیره خدا باشی. کی می کنه خدا باشی.

ما هم سر بندگی فرو می یاریم. ولی این لعنتی همش اذیت می کنه.هر چقدم سرمو زدم تو این ضریحا. هی نامه انداختم تو چاه. شب قدر رفتم. فایده نداشت.خدا شوخی نداره.چوبش صدا داره. نه تنها چوبه صدا می ده. به تو هم می خوره صدا میدی. انگار تیر برق بهت خورده.صدا دبه می دی.

جمع کنید بابا.نفهمیدم چی گفتم. از کجا شروع شد به کجا رسید.
  • زَوَتار

هوا سرد و پاییزی شده،برگ درختان می ریزه ، هوا دو نفره است و ... چیزهایی است که امروز جوانان ایران در فضای مجازی می نویسند.قصد دارم از سرمای پاییز تعریف دیگری بیارم.

هوا سرد شده است و کودک مظلوم بی غذا در سرما نشسته است. پدرش به دست خونخواران دولت به اصطلاح اسلامی کشته شده و مادرش در سنگر ها می جنگد. هیچکس را به جز خدای در آسمان ها ندارد و نه راه پس دارد و نه راه پیش.

هم سن و سالانش در کشورهای دیگر، البته کشورهایی که مانند اقلیمش دچار ویروس داعش و القاعده و امثالهم نشده اند، در خانه هایش نشسته اند و با تبلت ها و کامپیوتر هایشان بازی می کنند و اطرافیان از بی ادبی آنها شاکی اند و می گویند چرا پدر مادرش تربیتش نمی کنند، بماند که بچه های خودشان هم همین هستند.البته گناهی ندارند پدر مادرها. پدرها که از صبح می دهند،جان، و مادرها هم سلطان سلیمان را می بینند.

سلطان همین بوقلمونی که در شمال شهر کودک مظلوم قرار دارد.زمامدارش به تازگی در انتخابات رای آورده و باد به گلویش انداخته که تکسیم و تقسیم و امثالش تکانم نداد. برای همین دور آلت بوقلمونیش سبز شده.مردی شده است و به دیکتاتورهای جهان پیوسته. آنم نه به دیکتاتور های خودآزار، تنش به تن شتر بزرگ صحرای عربستان خورده، تو خوابش هلال سرخ شیعه می بیند و بسترش خونی می شود به همین دلیل عشق ابوبکر بغدادی ذهنش را پر کرده. حداقل او خونریزی ندارد برایش.

از اول که سرش را به هر جایی مالید که نسخه سوریه را بپیچد، نتوانست. الان با فهد جان به نتیجه رسیده که از تو پول و از من بی غیرتی.

ماشالا انقد هم در بی غیرتی را باز کرده که لامپ صد رحمته، هزاران داعشی از اروپا به عراق و سوریه رسیدند و بشکه های نفتشان به اروپا. حالا هم که داعش از نقطه صفر مرزی می گذرد تا شهر را دور بزند و کردها را قیچی کند و سنگرهایشان را بگیرد، همان سنگرهایی که مادر کودک مظلوم در آن است، و سربازان بوقلمون بزرگ برای اوروک های داعش بای بای می کنند حتما.


آقای رئیس بوقلمون ها. اگر می خواهی دیکتاتور باشی باش. کم بلا سر مردم خودت نیاورده ای. عیب ندارد ظلمت را نادیده می گیریم. اما حداقل مثل ظالمهایی باش که در ریختن خون زن و مرد و کودک نقش ندارند. اینگونه طیب ولادتت را زیر سوال میبری.

آدمیزاد مثل تو چقد باید کثیف باشد که بنشیند حرف های اضافی بزند ، ظلم را ببیند و حرف نزند و مثل کرکس فقط زل بزند و چقد کثیف تر باشد همانگونه که تو هستی که برای ریختن خون بیگناه تلاش کند. بیگناهانی که هم کیش اویند، چه در فرقه و چه در مذهب.

  • زَوَتار

یادم می آید آنزمانی که سبک بال بودم. شبی برفی بود، و من بال کشیدم.می خواستم چیزی را بدانم و پی اش می گشتم. چرخیدم و چرخیدم و دانه های کوچک برف بر روی بالهای نامرئی ام می نشست. درخت سرو درون حیاتمان آن موقع کوچکتر بود.اما امروز اگر از لب پنجره مان صدایش کنم می شنود. چه قدی کشیده است ناقلا.


کمی با او هم صحبت شدم. از سرمای زمستان گفتیم و سنگینی برف روی شاخه هایش. گفت که من سرو ام. و زمستان را دوست دارم هرچه که باشد.از گمشده ام نمی دانست.به او گفتم باز می آیم. سری خواهم زد، او خوشحال شد و من رفتم.

با باد سرد زمستان سخن گفتم از چیزهایی که یادم نیست. نشانی ام داد. گفت کمی آنسوتر است. اگر می خواهی بدانی برو به دنبالش.

باد را بوسیدم و پی نشانی رفتم. ابر را دیدم. ابر سخت غمگین بود. مانند همه ی ابرهای زمستان. در تبعیدگاه من ابرهای زمستان مغرورند. می بارند اما کم ، اما سوز غمشان زمستان را ساخته. ننه سرما سالهاست که نمی آید. و چه عاقلانه تر بود که دیگر زمستان نمی گفتند و غمستان می گفتند.


از پیش ابر رفتم. گمشده ام را یافتم.او را دیدم. بالهای سفیدش در آسمان شبِ زمستان می درخشید. به سویش رفتم و سلامی کردم. به سویم برگشت. حرفها زدیم از بودها و نبودها. از باید ها و شاید ها. او باید می رفت. گفت بار دیگری همدگیر را می بینیم.و آن شب گذشت.

اما من خلف وعده کردم.با درخت ، با باد و با ابر و با او. من دیگر نرفتم. چه چیزها که مرا به ارض چسباند و سماء را گرفت. و دیگر نتوانم سماع کردن. من ماندم.

کجایی تو؟ با بالهای سفیدت در شب زمستان؟ زمستانها در اینجا غمستان است.

  • زَوَتار